پارت16
غروب بود که مینیبوس به مشهد برگشت. سیمین با همان نگاه خسته و بیحال، از مینیبوس پیاده شد. پریجون با همان لحن مهربان، گفت: «خوش گذشت عزیزم؟» سیمین با همان لحن سرد، گفت: «آره پریجون. ممنون.» پریجون با همان لحن، گفت: «بریم خونه. برات چای درست میکنم.» وقتی وارد خانه شدند، مایک توی سالن نشسته بود. با دیدن سیمین، از جا بلند شد و با ناراحتی نگاهش کرد. مایک با لحنی که نگران بود، گفت: «سیمین! کجا بودی؟» سیمین با همان لحن سرد، گفت: «رفته بودم گردش.» مایک با ناراحتی گفت: «گردش؟ سیمین، تمام توی بیمارست...
نویسنده :
فرد
0:30

